
در میان کعبه جان ، پرتو حق جلوه گر شد
فاطمه بنت اسد هم ، صاحب زیبا پسر شد
کعبه آن شب ، غرق در نور دل افروز خدا بود
آسمان کعبه گویی ، مظهر صدها گهر شد
عطر جانبخش بهشتی در فضای کعبه پبچید
تا که میلاد سعید مرتضی فخر بشر شد
مژده میلاد مولا ، میکند از غم رهایم
زین بشارت کام امت ، مملو از شهد و شکر شد

علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد. و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت

ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر كرار شیر خدا مولود كعبه و فرا رسیدن روز پدر مبارک باد.

مرد بی جان
احساسی ، کوتاه ، عاشقانه
Bikasiniloofar.Blogfa.Com
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......
لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
>>> ادامه مطلب <<<
تو را به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارم
تو را به جای روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

يك پروانه عاشق يك فيلسوف شد كه داشت كتابي درباره عشق مي نوشت.
يه روز پروانه گفت كه به محبت احتياج دارد، و فيلسوف يك فصل به كتابش اضافه كرد در باب اقسام محبت...
روز ديگر پروانه اشك مي ريخت و فيلسوف يك فصل جديد نوشت درباره فوائد اشك...
يك روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله اي كرد و فيلسوف بيانيه قرايي در تبرئه خودش به كتاب اضافه كرد...
دست آخر يك روز پروانه دلشكسته شد و رفت ، و مرد فصل را آخر كتابش با عنوان بي وفايي پروانه ها نوشت!!! و هرگز نفهميد كه يك پروانه گاهي بايد كلمات عاشقانه بشنود، گاهي احتياج دارد به دست هايي كه در سكوت اشكش را پاك كند، گاهي بايد كمي شكوه كند!
و مرد هرگز نفهميد كه عشق واقعي در قلب پروانه بود و در اشك ... هایش و در شكوه هاي كودكانه اش...
پروانه به جاي ديگري سفر كرد و آدم هاي ديگري را عاشق كرد و هيچ كس با خواندن كتاب مرد عاشق نشد.

نيمه شب بود و تو درخاطر من چون هرشب
ره خواب برچشم ترم مى بستى
درخيال من انديشه من بودى تو
نه همين شب همه شبها هستى
خاطرت آرام به انديشه من می آيد
همراه خاطر تو بغض و غرن مى آيد
همه شب حال من اين است
نه اين شب تنها
همه بى تابى و شب بيدارى
گونه تر كردنها
تو كدامين شب از اين حال دلم باخبرى؟
تو چه دانى كه چه سان مى گذرد؟
لحظه ها، ثانيه ها، بى تو سركردن ها
كاش مى دانستى...
كاش مى دانستى شوق ديدار تو در سر دارم
كاش مى دانستم...
كاش مى دانستم كه اگر بازبگويم با تو
از تو چه پاسخ دارم
كاش مى دانستی...
كاش مى دانستى كه به اندازه اين فاصله ها
من از اين فاصله ها بيزارم
كاش مى دانستم...
كاش مى دانستم كه چه در سردارى
چيست برهان دمی لطف و دمى آزارم
كاش مى دانستى..........
و...
کاش می دانستم...........

کجایی؟؟......
کجایی که بیای و منو از این کویر خشک و تهی نجات بدی!....
از این کویر که داخلش سرابی هم به چشم نمیخوره!!!...
از این کویر که خارهاش از جنس آهن و تپه هاش از جنس سیاه چاله...
از این کویر که کرکس ها آسمونش رو قرق کردن
اینجا حتی کرمها هم نیش میزنن!!!
نیشی که از نیش افعی دردناک تره!!!....
روی زمین این کویر نوشته شده اگر
ملکه ای
از اینجا عبور کنه تمام فصلهای این کویر بهار میشه
پس بیا و بهار رو با خودت بیار
بیا و من رو بهاری کن.....
تا از این پاییز زرد نجات پیدا کنم....
آه.....
چقدر پاییزی بودن سخته...
چقدر خشک شدن و ریختن دردناکه
و دردناک تر از اون اینه که این خشک شدن و ریختن هر روز تکرار شه
پس بیا و جلوی تکرارشون رو بگیر...
بیا تا بهار زندگیم بشی........
بیا .........

شعر ببار ای بارون ببار از استاد شجریان که آقا فرزاد درخواست کرده بودند 
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
![]()
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون بارون
![]()
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
![]()
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
![]()
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
![]()
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون بارون
![]()
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
![]()
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

رازهای عشق
گفته های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نمی رسد. اما اگر هر یک از آن ها را برای چند بار در روز بخوانید اثر عمیقی در روح شما خواهد داشت. هر گفتار برای یک روز است. روزهای زندگی شما با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمیر ناخود آگاه شما خیلی زیبا تر خواهد شد. در هر حالی که هستید به خصوص پیش از خواب یکی از گفتار ها را تکرار کنید. ابتدا با صدای بلند و کم کم به شکل زمزمه. بله به همین سادگی...
![]()
۱. راز عشق در تواضع است : این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یک دیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آن ها را تازه و با طراوت نگه می دارد.




۲. راز عشق در احترام متقابل است : احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظریاتش گوش کن. احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.








4. راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند : کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت. نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.




5. راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ، با محبت تزئین کنید: بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید. ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود. برای این که عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد.



6. راز عشق در خوش مشربی است : شوخی با دیگران را فراموش نکن، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش. شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن نیت باشد، نه نیشدار.




7. راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق، یعنی تفکر را از یاد نبری : آیا یک رابطه دراز مدت، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست؟




8. راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری : با این که احساس جلوه الهام است، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند. قلبت را آرام کن. تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها را آن گونه که هستند، در یابی .




9. راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی : هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند، از تحسین غافل نشو. مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی: دوستت دارم. گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.



10. راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید : کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.



۱۱. راز عشق در این است که در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید : با هم تنها باشید، و افکارتان را با یک دیگر در میان بگذارید. لازم نیست برای سرگرم شدن حتما از محرکات خارجی استفاده کنید. قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید تا بتوانید خودتان باشید.



۱۲. راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید : و از او قدرت و آرامش دریافت کنید، اما نه با اصرار.



۱۳. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید : مایع عشقتان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد، پر کنی .



۱۴. راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی : ولی عشق را برای لذت نخواهی. زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست. هر چه نفس قوی تر باشد، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای نفس قوی تر باشد، خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت می کند. عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند، نه در لذت جویی .

به خدا عشق گنه نیست عزیزان
آخه چرا در میان همه انگشت نمایم میکنید
حرف دل :
می خوام برات دردودل کنم بگم چقدر نبودنت سخته برام
بگم ز دوریت یخ زده قلبم ، پرپر شده دلم برات
بگم چقدر سخت می گذره غروب های بدون تو
بگم تمام وجودم پر شده از عطر تنت .... وقتی که نیستی پیش من کم می یارم عطر تورو
بگم چقدر دوست دارم ... ولی افسوس تو که باور نداری.
وقتی که نیستی دیوارهای خونه مثه میله های زندون می مونه
دلم می خواد پر بکشم به سوی تو ... ولی برام بال و پری نمونده چی جوری برسم به تو ؟؟؟
تو که میری زپیشم نمی دونی به چه حال و روزم ... نمی دونی که بی تو چقدر زار و پریشونم
بیا برگرد کنارم نیاز دارم به تو من نمی تونم بی تو بمونم بیا برگرد کنارم
بیا که دلم خون شده بی تو ، نمی تونه بمونه تو این خونه
دیگه چشمام اشکی نداره که بباره دو چشمم خشک شد ز دوریت ستاره
بیا تا دوباره با تو بشم همسفر خوبی ... ببینم توی چشمانت موج مهربونی
اگه این بار بیای دیگه نمی زارم که بری ... حتی شده به قمیت جونم نمی زارم که بری

هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم...
هرگز نخواستم به تو عادت بکنم بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم !!!
انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط ماله منی هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم که فقط ماله منی به تو جسارت بکنم ؟؟؟...
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه ، یا روی تیشه نگاهت غبار آهم بمونه...
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی ... حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینه چشمام حقیره لایق تو نیست ، حقیره لایق تو نیست !!...
هرگز نخواستم به تو عادت بکنم بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم....
هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم!!!
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه ، یا روی تیشه نگاهت غبار آهم بمونه...
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی ... حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینه چشمام حقیره لایق تو نیست ، حقیره لایق تو نیست !!...
هرگز نخواستم به تو عادت بکنم بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم....

هر شب دلهره ویرانی دارم ویرانی دلم لحضه ای مرا رها نمی کند
پشت پنجره ای که رو به آسمان آبی باز می شود خدا نگران ماست نگران من و شما نگران همه ما
چند شبی است ابرها پر از باریدن شدن و با دلی پر از کینه و به اهل زمین نگاه می کنند
چند وقتی است که سینه را به کینه سپرده ایم
و ما همه می بینیم که لبخند دوستان سرد و کمرگ شده ...و با جان دل خریدار زهر لبخند دشمان شده ایم....
دلم گرفت از این همه سیاهی چشم دلم جایی را به روشنی در نمی یابد تا احساس کنه زنده است
چرا در خیابان فقط رنگ مشکی میبینی ..اخه چه به روز این ملت اومده...جوون ها آروم و ساکت گوشه گیر و .....
چی شده چرا همه توی دلاشون گریه می کنن ؟؟؟؟آخه چی شده یکی به من بگه نمی فهمم!!!!
صمیمیت، عشق ، همدلی ، معرفت ، خوشبختی ، باهم بودن ، ایمان ، خوشحال بودن ، همه اینها برای ما بی معنی شدن هیچ شناختی دیگه نسبت به این کلمات نداریم...
و به جاش فقط کینه و جدایی ، بدبختی ، بی کسی ، ناراحتی ، غم ، بی مهری ، بی ایمانی ، بی محبتی ، فقر ، فحشا ، را به خانه های خود آورده ایم .
وای ما آدم ها چمون شده چرا اینجا این شکلی شده جای زندگی نیست فضایی برای نفس کشیدن نیست ....
اگر خوب گوش کنید صدای ظلمت و سیاهی را خواهی شنید داره نزدیک تر میشه باید آگاه باشید
خوشبختی قهر کرده و بد بختی با کوله باری پر از غم داره در میزنه حالا بستگی به تو داره که خوشبختی و دوباره به خونه بیاری یا درو باز کنی به روی بدبختی ؟
من آن یاس کبودم
ودلم می خواهد از عطر گیسوانم تو را مست کنم
و با زیبایی ام چشمانت را خیره نمایم
ولی به یاد داشته باش مرا تنها در آن
عطر و زیبایی نبینی
آنچه را که هستم نگاه کن
و اگر آن را زیبا و معطر یافتی
از عشق سیرابم کن
مرا اینگونه بخواه ...

قصه من ، داستان عشق های اساطیری و افسانه ای نیست .
دیگر هیچ یک از ما بدنبال عشق نادیده و خیالی نمی گردیم .
دیگر هیچ کدوم از ما عاشق چشم و گوش بسته نیستیم .
قصه ی من ، لحظه ای ناب از زندگی است که یاد گرفتم و آموختم ، دوست داشتن
وقتی به کمال می رسد
می تواند در چهره ای دیگر و زمانی متفاوت متبلور شود
و برای همیشه ماندگار بماند .
من رمز جاودانگی عشق را یافته ام

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

گرامی باد یاد و خاطره دکتر قیصر امین پور
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
(قیصر امین پور)


اگر آن مهربان می دانست در سالروز تولدم می گریم هیچ گاه مرا به دنیا نمی آورد
سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مشامم را نوازش داد
بعد از روزها احساس کردم نمرده ام!
امروز روز تولد من هستش روزی که احساس کردم زنده هستم و نفس می کشم روزی که باید این رو درک کنم من هستم روزی که باید آینده ای روشن را برای خودم بسازم .
چه ساده است با گفتن چندتا تولدت مبارک و چندتا هدیه و مدتی خوشحالی از جانب اطرافیان متوجه میشی یک سال دیگه از عمرت و سپری کردی و باید برای سال های آینده زندگی تصمیم بگیری
امروز 8/1/1387 نیلوفر یک سال بزرگ تر شد
تولدم مبارک 
اینم کیک تولد



