
بیدارمو خواب می بینم
آهومو بی تاب می بینم
چشماشو تنها می بینم
لبهاشو فریاد می بینم
صداش زدم گفتم منم
قاصدکت ، عروسکت
نگام نکرد، چشماشو بست
قلب منم باهاش شکست
میون بغض بی امون
گفتم بهش خسته شدم
انگار که دیوونه شدم
چشمام شدن ابر بهار
زمزمه هام پس کی می یای؟
حرفی نزد صدام نکرد
خواستم ازش!
بغضم شکست
پلکم شکست
قلبم شکست
طوفان گرفت، تپش برید این سینمو
داشتم می رفتم که گرفت
دست های بی امونمو
چشم هامو خاک پر کرده بود
چهرم و درهم کرده بود
صدای هوهو صداشو مثل غریبه کرده بود
نفهمیدم اون چی می گفت
داد نمی زد آروم می گفت
گفتم: لابد داره می گه
زندگی بی تو هم میشه
اما نگو که داشت می گفت:
دوستت دارم،
بازم بگو حرفای ناتمومتو...

بیدارمو خواب می بینم
آهومو بی تاب می بینم
چشماشو تنها می بینم
لبهاشو فریاد می بینم
صداش زدم گفتم منم
قاصدکت ، عروسکت
نگام نکرد، چشماشو بست
قلب منم باهاش شکست
میون بغض بی امون
گفتم بهش خسته شدم
انگار که دیوونه شدم
چشمام شدن ابر بهار
زمزمه هام پس کی می یای؟
حرفی نزد صدام نکرد
خواستم ازش!
بغضم شکست
پلکم شکست
قلبم شکست
طوفان گرفت، تپش برید این سینمو
داشتم می رفتم که گرفت
دست های بی امونمو
چشم هامو خاک پر کرده بود
چهرم و درهم کرده بود
صدای هوهو صداشو مثل غریبه کرده بود
نفهمیدم اون چی می گفت
داد نمی زد آروم می گفت
گفتم: لابد داره می گه
زندگی بی تو هم میشه
اما نگو که داشت می گفت:
دوستت دارم،
بازم بگو حرفای ناتمومتو...

قصه من داستان عشق های اساطیری و افسانه ای نیست
دیگر هیچ یک از ما به دنبال عشق نادیده و خیالی نمی گردیم
دیگر هیچ یک از ما عاشق چشم و گوش بسته نیستیم
قصه من لحظه ای ناب از زندگی است
که یاد گرفتم و آموختم دوست داشتن وقتی به کمال می رسد
می توان در چهره ای دیگر و زمانی متفاوت متبلور شود
و برای همیشه ماندگار بماند
من رمز جاودانگی عشق را یافته ام

آخ که چشمات...
اگه من تنها بمونم
زیر بارون راه نمی رم
آخه یاد تو می افتم
دیگه هیچی نمی بینم
آخه دل طفلی فقیره
جسم و روح اون می میره
پس نگیر براش بهونه
تو براش بخون ترانه
تو تموم شعرای من
تویی تنها نقش اول
چه قشنگه از تو گفتن
لابه لای واژه هایم
تو رو دیدم
تو رو خواستم
با تو من آروم گرفتم
ولی باور کن عزیزم
نفسهام با تو عمیقن
تو رو از چشمات شناختم
می دونی اونا چی میگن ؟
یکیشون می گفت یه دشتی
دشتی از سایه و آفتاب
یه دونه برگ غریبی، روی مرداب، لای نیزار
آسمون دلش ابری
بیشتر آفتاب
وسط حرفش پریدم چرا ابری؟
گفت: تو آسمون قلبش
هست یه خورشید
گاهی قهره، گاهی آشتی
زانوهام خم تو بغل
سرمم تکیه به در
دو چشمام مست و سیاه
خنده ای به روی لب
گفتم: باورت منم
همه حادثت منم
شب آفتابیت منم
تو روزات خورشید منم
بگم اون یکی چی گفت؟
از یخ دریا از یه کشتی
از پرنده زیر بارون
از یه راه باریک آب، توی ساحل کویرش
گفتم از دست کی چشماش
گاهی طوفان جنون و گاهی هم سنگ صبوره
واسم از گذشته می گفت:
تک و تنها تا ته عمق
توی رویا، منو دریا
تا که دیدم توی ساحل
یه غریبه با لب باز
خسته و عاشق و تنها یه مسافر
موجی انداختم توی ساحل
دستهاشو آرام گرفتم
سرد سرد بود
کمی آغوشش گرفتم
تپش قلبش رو سینم مثل موج
شد رفت تو ساحل کویرم
حالا خاطرش برام
مثل بغضیست برام
باز خنده لبامو از هم شکافت
دستش رو گرفتم
لابه لاش زدم یه بوسه
روی ساحلی که سبزه
می درخشه
قطره شبنم
تا همیشه تا قیامت

آغوشت و به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشیا آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پره عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه

فردای نزدیک
به دور از دغدغه های گذشته و در اندیشه تو به آینده فکر میکنم....
آینده ای سرشار از لحظات با هم بودن.
سرم پر شده از حرف های نگفته...
نازنینم بر سطح دریاچه دلم پر شده از حلقه گل های محبتت
این رابدان که هیچ وقت ازمن دور نیستی، آنقدر به من نزدیکی که حتی زمزمه هایشبانه من را هم می شنوی ومن هیچ گاه از ساحل نجات بخش قلب مهربان و نگاهگرمت و ازخاطرات با تو بودن و از آتش گرم لبانت و حتی از کنار پیکر زیبای سالارمدور نیستم و با توام ولی جدا از تو....
شاپرکهای خوشبختی من بروید تا عرش آسمان و از نزدیک از پادشاه قصر خوشبختی تشکر کنید بایت
تک غنچه دلم....

جوانه مسافر
تنم خاموش و سرد و چشمانم مست و سیاه و لبانم به حالت نیمه باز ...
نیمه شب است و من در سکوتی تلخ از غم غربت تنهایم و چشمانم را بر چهره زیبای مهتابی تو خیره کرده ام و پرده ای از اشک دیده چشمانم را می پوشاند ...
گریه های من هم گریه می کنند.
قاصدک های پاییزی من ، برایم خبر بیاورید در آن هنگام که از پیشخون خانه دلم می گذرید و صدایم کنید طوری که نام نفرین شده من به یادم آید ، به یاد جوانه دلم!...
از آن روز که رفتی ، تو را به جوانه های آبی مرداب دلم تشبیه کردم ، جوانه ای که تنها جواهرم در این دنیاست....
جوانه ای که بوی عطر به یاد مانده او چشمانم را تاریک میکند و تصویر مهربان و زیبای تورا برایم به یادگار می آورد.
تو همان شاهزاده با اسب سفید خوشبختی من هستی و من همان دخت رنجور و دل شکسته ی قصه تو ...
دوست دارم که هر بار که بر کوچه عشق و خانه ی ویران ما قدم می گذاری سبدی پر از غزل به زیر پاهات بریزم... و حال دیگر خواب چشمانم را امان نمی دهد و من در خواب گریه میکنم وبه ستاره های سرگردان شبم بگوئید، خانمی حوصله قصه گفتن ندارد ، امشب را با چشمان گریان و فال حافظ بخوابند ...


