
قصه من داستان عشق های اساطیری و افسانه ای نیست
دیگر هیچ یک از ما به دنبال عشق نادیده و خیالی نمی گردیم
دیگر هیچ یک از ما عاشق چشم و گوش بسته نیستیم
قصه من لحظه ای ناب از زندگی است
که یاد گرفتم و آموختم دوست داشتن وقتی به کمال می رسد
می توان در چهره ای دیگر و زمانی متفاوت متبلور شود
و برای همیشه ماندگار بماند
من رمز جاودانگی عشق را یافته ام

آخ که چشمات...
اگه من تنها بمونم
زیر بارون راه نمی رم
آخه یاد تو می افتم
دیگه هیچی نمی بینم
آخه دل طفلی فقیره
جسم و روح اون می میره
پس نگیر براش بهونه
تو براش بخون ترانه
تو تموم شعرای من
تویی تنها نقش اول
چه قشنگه از تو گفتن
لابه لای واژه هایم
تو رو دیدم
تو رو خواستم
با تو من آروم گرفتم
ولی باور کن عزیزم
نفسهام با تو عمیقن
تو رو از چشمات شناختم
می دونی اونا چی میگن ؟
یکیشون می گفت یه دشتی
دشتی از سایه و آفتاب
یه دونه برگ غریبی، روی مرداب، لای نیزار
آسمون دلش ابری
بیشتر آفتاب
وسط حرفش پریدم چرا ابری؟
گفت: تو آسمون قلبش
هست یه خورشید
گاهی قهره، گاهی آشتی
زانوهام خم تو بغل
سرمم تکیه به در
دو چشمام مست و سیاه
خنده ای به روی لب
گفتم: باورت منم
همه حادثت منم
شب آفتابیت منم
تو روزات خورشید منم
بگم اون یکی چی گفت؟
از یخ دریا از یه کشتی
از پرنده زیر بارون
از یه راه باریک آب، توی ساحل کویرش
گفتم از دست کی چشماش
گاهی طوفان جنون و گاهی هم سنگ صبوره
واسم از گذشته می گفت:
تک و تنها تا ته عمق
توی رویا، منو دریا
تا که دیدم توی ساحل
یه غریبه با لب باز
خسته و عاشق و تنها یه مسافر
موجی انداختم توی ساحل
دستهاشو آرام گرفتم
سرد سرد بود
کمی آغوشش گرفتم
تپش قلبش رو سینم مثل موج
شد رفت تو ساحل کویرم
حالا خاطرش برام
مثل بغضیست برام
باز خنده لبامو از هم شکافت
دستش رو گرفتم
لابه لاش زدم یه بوسه
روی ساحلی که سبزه
می درخشه
قطره شبنم
تا همیشه تا قیامت

آغوشت و به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشیا آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پره عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه

فردای نزدیک
به دور از دغدغه های گذشته و در اندیشه تو به آینده فکر میکنم....
آینده ای سرشار از لحظات با هم بودن.
سرم پر شده از حرف های نگفته...
نازنینم بر سطح دریاچه دلم پر شده از حلقه گل های محبتت
این رابدان که هیچ وقت ازمن دور نیستی، آنقدر به من نزدیکی که حتی زمزمه هایشبانه من را هم می شنوی ومن هیچ گاه از ساحل نجات بخش قلب مهربان و نگاهگرمت و ازخاطرات با تو بودن و از آتش گرم لبانت و حتی از کنار پیکر زیبای سالارمدور نیستم و با توام ولی جدا از تو....
شاپرکهای خوشبختی من بروید تا عرش آسمان و از نزدیک از پادشاه قصر خوشبختی تشکر کنید بایت
تک غنچه دلم....

جوانه مسافر
تنم خاموش و سرد و چشمانم مست و سیاه و لبانم به حالت نیمه باز ...
نیمه شب است و من در سکوتی تلخ از غم غربت تنهایم و چشمانم را بر چهره زیبای مهتابی تو خیره کرده ام و پرده ای از اشک دیده چشمانم را می پوشاند ...
گریه های من هم گریه می کنند.
قاصدک های پاییزی من ، برایم خبر بیاورید در آن هنگام که از پیشخون خانه دلم می گذرید و صدایم کنید طوری که نام نفرین شده من به یادم آید ، به یاد جوانه دلم!...
از آن روز که رفتی ، تو را به جوانه های آبی مرداب دلم تشبیه کردم ، جوانه ای که تنها جواهرم در این دنیاست....
جوانه ای که بوی عطر به یاد مانده او چشمانم را تاریک میکند و تصویر مهربان و زیبای تورا برایم به یادگار می آورد.
تو همان شاهزاده با اسب سفید خوشبختی من هستی و من همان دخت رنجور و دل شکسته ی قصه تو ...
دوست دارم که هر بار که بر کوچه عشق و خانه ی ویران ما قدم می گذاری سبدی پر از غزل به زیر پاهات بریزم... و حال دیگر خواب چشمانم را امان نمی دهد و من در خواب گریه میکنم وبه ستاره های سرگردان شبم بگوئید، خانمی حوصله قصه گفتن ندارد ، امشب را با چشمان گریان و فال حافظ بخوابند ...
برای تو می گویم...
در حصار سرد اتاقم دل تنگ، به تو می اندیشم، به تو و خوبی های تو و آغوش گرمت، که به گونه ای به هر یک وابسته ام.
به تو برای زنده ماندنم، و به خوبی های تو برای فراموشی تلخی هایم، و به آغوش گرمت برای پنهان کردن سرمای وجودم...
دلم دیوانه و تنگ توست و نمی دانی از نبودنت چه ها بر سرم نیاورده.
چشمانم بی قرار دیدن چشمان نازنینت و به دنبال عطر نفس های توست...
عشقی که از تو در من لانه کرده یک عشق امروزی و گذرا نیست، بدان و مطمئن باش که این عشق ابدی و جاودانه است و این تنها برای من و تو باقی می ماند و تو این جایی، این جا، در قلب من و قلب من این کلبه ی ویران و دیر خرابات.
این عشق و دوست داشتن را ادامه خواهم داد تا نفس های آخر...
و تو نمی دانی چقدر محتاج نفس های گرم و پی در پیت هستم، نفس هایی که غزل ها را نثار جوانه ای می کند که از نثار آن غزل ها جانی تازه می گیرد و گویی دوباره زنده می شود.
بیا که اگر نیایی در پیمان غزل ها جان خواهم سپرد. نمی دانم چگونه شد که به وجودم رحم نکردی و تمامش را از آن خود کردی! چقدر خسته ام و تمام پنجره ها می دانند که این خستگی با وجود توست که از بین خواهد رفت.
شب، با تمام بی قراری ها سر را بر بالین خیالت می گذارم، عشق بودن تو را به آغوش می کشم و با گرمای وجودت به خواب می روم. خوابی که خواب نیست سر تا سر آن بیداری ست و اندیشه و در شبی که تو در خواب ناز به سر می بردی من به فکر چشمان توام .
و آنقدر از خاطرات با تو بودن دلخوشم که شاید باور نکنی، لحظه های رفته ام را دانه دانه می شمارم و از بر می کنم .
گرچه گفتم دوستت دارم، ولی شاید هیچ گاه به وضوح نتوانی این عشق و علاقه را در وجودم بیابی ولی وجدانم چه راحت و آسوده است...
زیرا که می دانم من با تمام وجود تک خدای سرزمین قلبم را خالصانه می پرستم و به تو ایمان دارم، و به تو و قلب تو ایمان دارم و این را تمام پرنده ها به خاطر سپرده اند که من عاشق کسی هستم که در حسرت دیدن آن شبی نیست که خواب را از سرم بیرون نکرده باشم....

قاصدک خیس مرده است...
نگرانم، نمی دانم لا به لای این همه نگرانی میتوانم جایی برای تو باز کنم...
حرارت تمام تنم را می سوزاند و من شتابان به سوی وزشی می گردم تا خاموشم کند، تا باز بخندم...
قلم در دستم، امادستم به سوی تو ، پس کی برات بنویسم، بنویسم که...
بنویسم که من انسان نیستم، من قاصدکم، قاصدک...
آخ که وجودت میان قاصدک ها، آرام کننده ی لرزش دهانم است، تا برایت حرفهای نشنیده ی دختر کابوس دیده در بیداریش را بگویم.
من به زیر تگرگ راه می رفتم و تا صبح از خدا می خواستم که از عاشق شدن نترسم.
بی قرارم، هیجان تمام زندگیم هست، پاییز بهارم هست، گل قاصدک عطر خوش بوی تنم هست، مدادم داغی دستانم هست، و آینه رسوای رخم هست، من عاشق هستم ولی عشقم مرا دورادور نفرین می کند و آن عشق انسان است...
آه که خارم، در جهانی هستم تا باشم، بدون رهگذری از نام قاصدک حتی آن هم با من قائم باشک بازی می کند...
آهای انسان ها، من تمام بدنم می لرزد، من از گناه می ترسم...
پاییز، باران، چتر، پس قاصدک چی ؟ قاصدک زیر باران است، یکی آن را نجات دهد...
چهره هایمان شبیه التماس است، دستهایمان به سوی آدمکها دراز است، چرا چترمان باید پاره باشد و شما به زیر چترهای سیاه پوش خویش شعرهای خاک خوردهی دلتان را زمزمه می کنید...
مگر قاصدک خدا ندارد، اگر دارد چرا هیچ کس او را باور ندارد...
من از باران نمی ترسم، من از مردن هراس دارم، چون میدانم که باران هم نمی شوید گناهان سیمان شده بر قلبم را...
چرا سیاهی مدادم رنگی ندارد ؟ و تا تیز می شود می شکند ؟ خدای من چرا آینه تصویر ندارد ؟ چرا قاصدک سنگ قبر ندارد ؟


